معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت چهل و هفتم :
تمام تنم به بوی عرق و غذا نشسته بود و قلبم زمزمههای نگرانش را چون مادهای کشنده به تمام جانم تزریق میکرد. هرچه به مغزم فشار میآوردم، یادم نمیآمد از دیشب تا امروز صبح احوال ناخوشی از آرش دیده باشم یا چیز عجیبی توجهم را جلب کرده باشد. همیشه اگر حالش بد میشد، از قبل متوجه میشدم. اما امروز صبح کاملا عادی به نظر میرسید و حتی لحظه خداحافظی مانند همیشه نیمچه لبخندی هم به سختی تحویلم
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😂😂🧡
۳ روز پیشسادات.۸۲
1این آرشهه به خدا این آرشه من میدونم
۲ ماه پیشMobina
1ایشون هرکیه خوب غنچه رو میشناسه یا آرشه یا یکی هم از اون سازمانی که دستبندش رو پیدا کرده🤔
۲ ماه پیشم
3چرا من احساس کردم آرش،الان باید اهورا می بود برگشته دنبالش،ولی آرش که مادرزادی فلج بوده،شایدم این چند سال آخر خوب شده و الان تو ماموریت واقعا که پنهان کرده 😮🙏🏻
۳ ماه پیشم
1وای،چقدر عجیب غریب شد،چرا هیچ گره ای باز نشده هی معماها بیشتر می شن روز به روز 😮😮
۳ ماه پیشفاطمه
1جالب شد فک نکنم آرش باشه آخه میگف لاغره این پسره هیکلیه
۳ ماه پیشnila
1یعنی آرش سالمه و الکی نقش بازی میکنه🤔🤔
۳ ماه پیشزهرا
1از این پارت به این نتیجه رسیدی؟ من از کلیپ ها و پوستر رمان فکر می کردم آرش سالم باشه یا معجزه بشه خوب بشه😅
۳ ماه پیشnila
1راستش نمیدونم حسم بهم میگه شاید از حرفا و گذشته ای که غنچه براش تعریف کرده اون مچ بندارو درست کرده و خودش بهارو دزدیده یا خودش از قصد زده به ویلچر نمیدونم عمیقا گیج شدم
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سرو
0باید آرش باشه وای اگه آرش باشه من سور میدم